X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 09:32 ب.ظ

                                                     ذکر حسین بن منصور

چنین نقل کرده اند که آن روز درویشی از میان جمع از او پرسید که « عشق چیست» به حلاج گفت: « عشق آن است که امروز می بینی و فردا و پس فردا خواهی دید» آن روز او را بر سر دار بردند، کشتند. فردای آن روز جسدش را سوزاندند و پس فردای آن خاکسترش را بر باد دادند. یعنی عشق ، مردن و سوختن و فنا شدن است.

وقتی در دروازه باب الطاق او را به زیر ایوان سرپوشیده بردند، او پای بر نردبان نهاد تا از ایوان بالا برود مردم از او پرسیدند « چه حالی داری؟ » گفت: گویی به معراج می روم معراج مردان حق بر بالای دار است. دست ها را بلند کرد و رو به قبله به مناجات ایستاد و دعا کرد و آنچه می خواست از خدا خواست. سپس بر بالای دار رفت . گروه شاگردان او گفتند . درباره ما که پیرو تو هستیم و درباره آنان که تو را انکار می کنند و می خواهند تو را سنگباران کنند چه می گویی؟

جلاج گفت: « منکران دو برابر شما پاداش دارند. زیرا شما فقط از روی خوش گمانی به من ارادت دارید و تقلید می کنید در حایل که آنان از هیبت اعتقاد به خدای یکتا و از هیبت دین و شریعت در جنب و جوش هستند و در شریعت ایمان به خدای یکتا از اصول دین است در حالی که حسن ظن از فروع دین است.

پس مردم شروع به سنگسار کردن حلاج کردند. شبلی هم برای همراهی دیگران گلی به سوی او انداخت ؛ حسین از سردرد آهی کشید ، گفتند : از این همه سنگی که به تو زدند هیچ دم نیاوردی ، چرا با این گل آه و ناله کردی؟ این کار چه رازی دارد؟ حسین گفت: کستنی که نمی دانند و سنگ می زنند قابل بخشش هستند .آن کار برایم سخت است که شبلی راز انا الحق گفتن مرا می داند و نباید با غافلان همراهی کند .سپس دست های او را از تن جدا کردند و او خندید گفتند: برای چه می خندی؟ گفت: بریدن دست های آدم دست بسته آسان است ، مرد کسی است که دست هوای نفس را کوتاه کند که همت بلند انسان را به پستی می کشاند. سپس پاهایش را بریدند . او تبسمی کرد و گفت: با این پای جسمانی بر روی زمین خاکی سفر می کردم اما پای دیگری دارم که پای روح و جان است و با آن هر دو عالم را زیر پا می گذارم .اگر مرد هستید آن پا را جدا کنید. ولی نمی توانید. سپس دو دست بریده  خون آلودش را به صورتش مالید و چهره و بازوانش را خون آلود کرد. گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت از آنجا که خون زیادی از من رفته است ، می دانم که رویم زرد شده است . می ترسم شما خیال کنید که از بیم و هراس مرگ چهره ام زرد شده است از این روی خونم را به چهره مالیدم تا در نظر شما ظاهربینان سرخ روی باشم، زیرا آرایش مردان حق خون آنان است.

                                                                         

                                                                               (1)


                                  در ذکر حسین بن منصور (رحمه الله علیه)

آن کشته راه حق آن دلاور بیشه عرفان و حقیقت جویی ، آن دلیر مرد راستگو آن فرو رفته در دریای پرموج عشق ، حسین بن منصور حلاج بود که رحمت خداوند بر او باشد کاری که او کرد، کار عجیبی بود و واقعه های کمیاب و عجیبی داشت که وی‍ه او بود ، زیرا هم به اوج و نهایت سوختن در عشق حق و شوق رسیدن به حق را داشت و هم از سختی و شدت شعله های آتش هجران و دوری از حق در تب و تاب بود از عشق حق مست و بی قرارا و سرگشته در روزگار شده بود و در این راه، عاشق راستگو و پاکباخته و از جان گذشته بود و برای مبارزه با نفس سعی و تلاش بسیار کرد و به خود سختی بسیار داد تا نفس را سرکوب کند وکارهای شگفت و خارق العاده بسیار داشت. در طلب حق و حصول کمال همت و اراده ای بلند داشت و بلند مرتبه بود و او در زمینه عرفان و شناخت حقیقت و اسرار حق و معانی مختلف ، کتاب های بسیاری با بیانی دشوار و پیچیده و کلماتی مشکل نوشته است خوش صحبت بود کلامش شیوا و جذاب و رسا بود و هیچ کس چنین کلام و بیانی نداشت و در راه حق ، حالت های عارفانه و بینش و ادراک و هوشیاری داشت که هیچ کس نداشت بیشتر بزرگان و پیران صوفیه کارهای او را انکار کردند و گفتند که در راه تصوف قدمی بر نداشته . فقط ابو عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری که خداوند برآنها رحمت کند، او را تایید کردند، چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری درباره او چنین گفت که : اگر حلاج در پیشگاه حق مورد قبول و پذیرش قرار گیرد ، انکار و مخالفت مردم او را رد نمی کند، تاثیری در حال او ندارد و اگر از درگاه حق رانده شده باشد ، قبول و تایید خلق ارزشی ندارد و در نزد حق مقبول نیست.

پیوسته در حال سختی دادن به نفس و عبادت کردن حق وبیان شناخت یگانگی حق بود و هنگامی که سخن معروف خود یعنی انا الحق راگفت، در لباس اهل علم و مصلحت و در میان گروه اهل شریعت و سنت بود اما عده ای از مشایخ به خاطر شریعت و مدهب و دین او را راندند و علت ناخشنودی بزرگان صوفیه از حلاج این بود که او را در حالت شکر و سرمستی عارفانه اسرار عرفان را فاش می کرد . چنین شد که او نخست به خدمت سهل بن عبدالله شوشتر آمد و دو سال در خدمت و مریدی او بود. سپس تصمیم گرفت به بغداد سفر کند و این نخستین سفر او بود که در آن هنگام هیجده سال داشت سپس از بغداد به بصره رفت و با عمروبن عثمانی مکی ملاقات کرد ، هیجده ماه در محضر درس و صحبت عمروبن عثمان بود در این هنگام ابویعقوب اقطع دختر خود را به عقد همسری او درآورد 0 آن گاه عمروبن عثمان از او آزرده شد و رنجیده و در نتیجه حسین از بصره به بغداد بازگشت و به پیش جنید رفت جنید به او گفت که در گوشه خلوتی به گوشه نشینی بپردازد. مدتی هم در هم صحبتی و شاگردی او بود تا این که تصمیم گرفت به سفر حج برود .یک سال در حجاز گوشه نشینی اختیار کرد ، سپس دوباره به بغداد بازگشت حسین با گروهی از صوفیان به پیش جنید رفت ومسایل و سئوال هایی از او پرسید ولی جنید پاسخ او را نداد و گفت: تو هنوز جوانی ، زود است که در این باره صحبت کنی و خود را به کشتن دهی و سرت بر بالای چوب دار برود حسین گفت: « روزی که من بر سر چوبه دار بروم تو خرقه تصوف از تن در خواهی آورد لباس اهل ظاهر و شریعت خواهی پوشید(دورویی و نفاق خواهی کرد)

نقل کردند که آن روز پیشوایان دین فتوا دادند که حسین را باید کشت ، جنید خرقه درویشی به تن کرده بود و فتوا نمی نوشت خلیفه دستور داده بود که « فتوای جنید لازم است» چنین شد که جنید لباس عالمان پوشید عمامه برسرنهاد و جبّه بر تن کرد، وبه مدرسه رفت و در جواب حکم نوشت که « ما به ظاهر حکم می کنیم» یعنی در ظاهر امر با توجه به احکام شریعت باید کشته شود و حکم بر ظاهر است .اما باطن امر را خدا می داند.

پس چون حسین جواب مسایل را از جنید نشنید دگرگون شد و بدون اجازه او به شوشتر رفت و یک سال در آنجا بود او در ژیش مردم بسیار معروف شد ولی او به سخنان مردم ظاهر بین هیچ اعتنا نمی کرد تا این که به او حسادت کردند، عمروبن عثمان درباره او نامه هایی نوشت و به خوزستان فرستاد و کارها و احوال حسین را در نظر آنان زشت جلوه داد و حسین نیز دلگیر شد .از آنجا روی گرداند و لباس صوفیانه را از تن بیرون کرد ولباس مردم عامی را پوشید و با مردم هم نشین شد اما با این کار تغییری در حالت و رفتار او پیدا نشد. حسین پنج سال ناپدید شد و در طول این مدت چیزی در خراسان و سرزمین ماوراءالنهر بود و چندی در سیستان بود .بعد از پنج سال دوباره به اهواز بازگشت و برای اهالی آنجا سخنرانی کرد و مورد قبول خاص و عام قرار گرفت و از اسرار حق و عرفان برای خلق سخن می گفت و مردم به او لقب حلاج الاسرار یعنی گشاینده رازها دادند. سپس خرقه درویشی پوشید و قصد زیارت خانه خدا را کرد در این سفر مریدان خرقه پوش زیادی با او بودند. وقتی به مکه رسید ابو یعقوب نهر جوری به او نسبت سحر و جادوگری داد . پس از آنجا به بصره آمد و از بصره دوباره به اهواز برگشت .سپس گفت: « به سرزمین های شرک می روم تا مردم را به خداپرستی دعوت کنم » سپس عازم هندوستان شد و از آنجا به ماوراءالنهر آمد ، پس از آن به ولایت چین بزرگ رفت و خلق را به خداپرستی دعوت کرد و کتابهایی برای آنها نوشت.

چنین نقل کرده اند که روزی حلاج به شبلی گفت: « ای ابابکر ! مرا یاری کن یا برایم دعا کن که من تصمیم گرفته ام دست به کار بزرگ و خطیر بزنم .قدم در راهی نهاده ام و مشتاق انجام چنان کاری هستم که پایان آن مرگ و کشته شدن است .» هنگامی که مردم در کار عجیب حیران شدند ، مخالف و منکر بی حد و حساب و موافق و تایید کننده بسیار پیدا شد . وقتی کارهای عجیب و خارق العاده را دیدند خبر چینان سخن چینی کردند و سخنان او را به گوش خلیفه رساندند و همگی بر کشتن او اتفاق نظر کردند زیرا او می گفت: «انا الحق» یعنی من حق هستم. پس به خاطر این حرف حسین را بردند تا بکشند .صد هزار آدم جمع شده بودند و او برروی همه چشم می گرداند و می گفت: «حق ، حق من حق هستم.»

    

          توجه

با پوزش از بازدید کنندگان محترم ممکن است  متن دارای غلط های نگارشی باشد زیرا فرصت بازبینی نداشته ام

 

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo