X
تبلیغات
رایتل
شنبه 5 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:10 ق.ظ

بنام خداوند جان و خرد

« گذر سیاوش از آتش»

1- پیشوای زرتشتی به شاه کاووس گفت: که غم و درد شاه پنهان نخواهد ماند.

 

2- اگر می خواهی حقیقت آشکار شود باید آنها را (سیاوش یا سودابه) آزمایش و امتحان کنی.

 

3- هر چند فرزند (سیاوش) عزیز است اما بدگمانی نسبت به او دل شاه را آزرده خواهد کرد.

 

4- از طرف دیگر بدگمانی نسبت به سودابه نیز شاه را آزرده خاطر می کند.

 

5- چون خیانتکار معلوم نشد و در این باره سخنان گوناگون است برای مشخص شدن بی گناه یکی از  آن دو باید از آتش عبور کند.

 

6- رسم و آئین روزگار این گونه است که آتش به انسانهای بی گناه آسیبی  نمی رساند.

 

7- کیکاوس سودابه را به نزد خود فراخواند واو را با سیاوش روبه رو کرد .

 

8- در پایان کیکاووس گفت: دل و جان من نسبت به شما آرام و مطمئن نمی شود.

 

9- مگر آتش سوزنده گناهکار را مشخص سازد و او را رسوا کند.

 

10- سودابه این چنین پاسخ داد که: من راست می گویم.

 

11- سیاوش باید بی گناهی خود را ثابت کند زیرا که او کار بد کرده است و به گناه روی آورده.

 

12- کیکاووس به پسر جوان خود گفت: نظر تو در این باره چیست؟

 

13- سیاوس در پاسخ چنین گفت که : ای پادشاه جهان تحمل دوزخ از این تهمت برایم آسانتر است. (آتش جهنم برایم سهل است.)

 

14- اگر کوهی از آتش باشد از میان آن عبور می کنم و اگر قرار بر عبور از میان آتش باشد، برای من آسان است.

 

15- ذهن و روح شاه کاووس بواسطه ی اندیشه درباره فرزند و همسر نیکوکارش پریشان شد.

 

16- اگر یکی از از این دو گناهکار شناخته شود از این به بعد چه کسی مرا شاه کاووس خواهد خواند.(آبرو و اعتبار پادشاهی ام از بین می رود.)

 

17- فرزند و زنم به منزله ی خون و مغز من است. آیا آبرو ریزی از این بدتر هم می شود.!

 

18- همان بهتر که ذهن و دل خود را از فکر این عمل زشت پاک کنم و چاره ای بیندیشم.

 

19- آن انسان خوش سخن و نکته سنج این گونه فرمود که: با بد دلی و بدگمانی حکومت نکن.

 

20- کیکاووس دستور داد تا ساربان صد کاروان اسب و شتر های بزرگ را از دشت بیاورد.

 

21- اسب و شتر ها هیزم ها را حمل می کردند و همه ی مردم برای تماشا به آن جا آمدند.

 

 22- پهلوان جنگجو (کیکاووس ) با صد کاروان شتر سرخ مو هیزم های فراوانی آورد.

 

23- هیزم ها را مانند دو کوه بزرگ در آن دشت بر روی هم انباشته کردند و مردم برای تماشا گرد آمده بودند.

 

24- فضای خالی بین دو کوه هیزم به اندازه ای بود که چهار نفر سوار به سختی می توانستند از آن عبور کنند.

 

25- در آن زمان (زمان کیکاووس) ،راه و رسم شاهان در تشخیص خطاکار از درست کار این گونه بود .

 

26- سپس شاه به روحانی مشاور دستور داد که بر روی هیزم ها نفت بریزند.

 

27- دویست مرد برای آتش زدن هیزم ها آمدند و در هیزم ها دمیدند .گویی شعله های بزرگ آتش شب تاریک را به روز روشن مبدل می کرد.

 

28- در اولین دمیدن دود سیاهی به هوا برخاست ولی پس از آن آتش زبانه کشید و هیزم ها شعله ور شد.

 

29- زمین بواسطه ی شعله های آتش از آسمان هم نورانی تر شد و در حالی که مردم ناله و زاری می کردند آتش سوزنده زبانه می کشید.

 

30- همه ی مردم برای سیاوش و آن چهره ی خندانش غمگین و گریان شدند.

 

31- سیاوش در حالی که کلاه جنگی زرینی به سرگذاشته بود به نزد پدر آمد .

 

32- سیاوش با آرامش و هوشیاری در حالی که لباسهای سفید بر تن کرده بود خندان و امیدوار بود.

 

33- سیاوش در حالی که سوار بر اسب سیاه عربی شده بود آنچنان تاخت که  گردو غبار نعل اسبش به ماه  رسید.

 

34- مانند کسانی که کفن می پوشند لباس سفید پوشیده بود و به خود کافور زده بود.

 

35- زمانی که سیاوش به نزدیک کاووس شاه رسید از اسب پیاده شد و در برابر پدر تعظیم کرد.

 

36- سیاوش پدرش را شرمنده و خجالت زده دید و پدرش با او به نرمی سخن می گفت.

 

37- سیاوش به پدرش گفت: غمگین نباش ، رسم و آیین روزگار این است.

 

38- سراسر وجود من شرمنده ی تو است اگر بی گناه باشم از آتش رهایی خواهم یافت.

 

39- اگر من گناهکار باشم خداوند جهان آفرین مرا زنده نخواهد گذاشت.(خواهد سوزاند)

 

40- به کمک پروردگار وصاحب نیکی ها از این کوه آتش هیچ ترسی در دل ندارم و به سلامت از آن عبور خواهم کرد.

 

41- از این سخنان سیاوش ناله و فریاد مردمان بلند شد وهمه ی مردم نیز از این کار اندوهگین شدند.

 

42- سیاوش بدون ناراحتی و اندوه اسبش را تاخت و به جنگ (مقابله) با آتش رفت.

 

43- آتش از همه طرف زبانه می کشید و کسی نمی توانست سیاوش و اسبش را ببیند.

 

44- مردم در دشت در حالی که گریه می کردند منتظر بودند ببینند سیاوش کی از آتش بیرون می آید.

 

45- مردم وقتی سیاوش را دیدند که به سلامت از میان آتش بیرون آمد فریاد کشیدند.( شور و غوغایی به پا شد)

 

46- سیاوش در حالی که لباسها بر تنش سالم بود با اسبش از آتش بیرون آمد گویی به جای آتش درون گلها رفته است.

 

47- در اثر بخشایش خداوند آتش مانند آب سرد و بی اثر شد.

 

48- زمانی که سیاوش از میان آتش عبور کرد و به دشت رسید شور و غوغایی در مردم شهر و کسانی که در دشت بودند به پا شد.

 

49- سواران لشکر اسبهایشان را تاختند و به نزد سیاوش رفتند و مردم جلوی پای سیاوش پول ریختند.

 

50- بزرگان و کوچکتران همگی شاد و خوشحال شدند.

 

51- مردم این خبر را برای یکدیگر نقل می کردند (مژده می دادند) که خداوند عادل بی گناه را بخشید.

 

52- سودابه از روی خشم موهایش را می کند و در حالی که گریه می کرد صورتش را چنگ می انداخت.

 

53- سیاوش در حالی که اثری از دود، آتش و گرد و غبار بر روی تنش مشاهده نمی شد پاک و بی گناه به نزد پدر رفت.

 

54- شاه کاووس و تمامی لشکریان به احترام سیاوش از اسبهای خود پیاده شدند.

 

55- شاه کاووس سیاوش را محکم در آغوش گرفت و از رفتار بد خود معذرت خواهی کرد.

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo